مرد

نبضم به صد التماس میزند
چشمهایم گیج می رود
زمین زیر پایم تلو تلو میخورد
نفسم طلبکار از هوا
کتی  که از دست هایم ریخته و
بخار سردی که از دهانم فواره می زند
خانه ام را در شلوغی شهر گم کرده ام،
هوایم هوس خانه نیست
راهی یک جاده بی انتها
چون هلزون به زمین می لغزم،
آری یک مرد گاهی
میریزد در خود
یک جاده بی انتها را....


مهدی مرادی (م.فریاد)

/ 6 نظر / 30 بازدید
م.ن.آزادانی

قالب وبلاگ خیلی خوب شده دادا موزیکت رو ولی عوض کن چرا انقدر افسرده ؟

اشـکـــ مترسکــــღ

خدایا قضا شده ام دوباره بخوان مرا یادم داده اند بر غمهایت صابر باش اما تو یادم داده ای بر غمهایت شاکر باش ...!