کم می آورم تو را

کم می آورم تو را

در هجوم ثانیه ها

بغض، می بندد راه گلویم را

مرا می برد سیل اشک

می نویسم بر تن  کاغذ

شرم می کند قلم

ضجه می زند دفترم

ترانه کم می آورد تو را

زیر رگبار واژه ها

می لرزد جوهر

رو سیاه می شود کاغذ سفید

از پاکی احساس

کم می آورم تو را

میان تمام دغدغه ها

کلمه می شکند از سنگینی نام تو

سالهاست که!!

تکرار می شود هر روز

و فرو می ریزد شعر از این

لب های بسته

امید رفته دیگر

و انتظار به دار کشیده دل را

همچنان می بارد واژه بر این

ذهن خسته...

 

مهدی مرادی(م.فریاد)

/ 3 نظر / 13 بازدید
م.ن.آزادانی

[لبخند] خوب می نویسیا [لبخند] پایدار باشی

هليا

سلام.وبلاگ زيبايي دارين.بعدازچندوقت اومدم وبلاگم.هرکدوم ازوبلاگ دوستانموبازکردم اخرين مطلبشون براخيلي وقت پيش بود.خوشحال شدم وقتي اخرين مطلب شماروديدم.افتخاربدين وبهم سربزنين.ممنون

حسن

سلام نوشته های جالبی دارید... امیدوارم که همیشه درحال رونق احوال باشید و کامیاب[گل]