/ 23 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

ﺑﻪ مخاطب خاصم ﻣﯿﮕﻢ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻩ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﺰﺍﺣﻤﻢ ﻣﯿﺸﻪ ، چیکار کنم ؟ ﻣﯿﮕﻪ ﻋﮑﺴﺘﻮ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﻔﺮﺳﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯿﮕﻪ ! من بازم من و باز هم من اصلا خاک بر سر من !

دلارام

رفها آب شده بود و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. کم‌کم اهالی دهکده می‌توانستند از خانه‌هایشان بیرون بیایند، از گرمای خورشید بهاری و سبزی و طراوت گیاهان لذت برده و در مزارع به کشت و زرع بپردازند. در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور می‌کرد، پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در خانه و منتظر آفتاب نشستن صحبت می‌کند. شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس او را کنار کشید و گفت: “اکنون که بهار است و این بچه‌ها درحال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار هستند، بهتر است روایت یخ و سرما را برای آنها نقل نکنی! خاطرات زمستان، خوب یا بد، مال زمستان است. آنها را به بهار نیاور! با این حرف تو بچه‌ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم بیشتر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، قبل از آمدن یخبندان همه این بچه‌ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد. به جای صحبت از بدبختی‌های ایام سرما، به این بچه‌ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که هم اکنون اطرافشان است لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در خاطر آنها ماندگار شود و برای

دلارام

وحشی بافقی : تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط

maryam

مهدی جونم وبت خیلی قشنگههههههههه عاشق اهنگتم حرفه دله بخدا

پریناز

من هستم و تنهایی ، تنهایی هست و یک دفتر خالی! دفتری پر از برگهای سفید ، دلی پر از غم و نا امید! دلی پر از حرفهای ناگفته ، تا سحر چند ساعتی مانده ! نور مهتاب بر روی دفتر خالی ، قلبم سرشار از غم و دلتنگی! چند لحظه می اندیشم که چه بنویسم ، حرفی ندارم برای گفتن پس از یک عشق خیالی مینویسم! تازه از تنهایی رها شده ام ، با قلم و کاغذ رفیق شده ام! شاید آنها بتوانند مرا از تنهایی رها کنند ، حرف دلم را بخوانند و آرامم کنند! تا چشم بر روی هم گذاشتم سحر آمد ، نگاهی به دفتر کردم و جانم به لب آمد! دفترم پر شده بود ، دلم از درد ها خالی شده بود ، قلمم دیگر جوهری نداشت ، قلبم دیگر دردی نداشت! از آن لحظه به تنهایی عادت کردم ، با دفترم رفاقت کردم ، هر زمان که دلم پر از درد بود ، با دلم ، درد دل کردم ! ای دل هیچگاه نا امید نباش ، در لب پرتگاه نا امیدی نیز به پرواز امید داشته باش! ای دل هیچگاه خسته نباش ، مثل یک گل بهار ،همیشه شاد باش ! و اینک شاعری پرآوازه ام ، از غم رها شده ام ، و عاشقی شیدایی ام! هر شب برای او مینویسم و سحر که فرا میرسد اینبار با دلی عاشقتر برایش عاشقانه هایم را میخوانم...

saaze-del

كاش بودنها را قدر بدانيم به خـــــدا قسم نبودنها همين نزديكيهاست . . .!

مریم تر از پاکی

روزي ميــرسَد. بـــي هيــــچ خَبـــَـــري. بــا کولـــــه بــــآر تَنهـــاييـَم. دَـر جـــاده هــاي بـي انتهــــاي ايـن دنيــاي عَجيـــــب. راه خــــواهم افتـــــاد. مَـــن کـــه غَريبـــــم. چـــه فَــــرقي دارد کجـــــاي ايـــن دنيــــــا بـاشــــم. همــه جــــاي جهــــان تنهـــــايي بــــا مَـــن است

سایه تنهایی

سلام از وبلاگ زیباتون دیدن کردم خوشحال میشم بیای تبادل لینک

zahra

به سلامتی اونی که واسه رفتنش گریه کردی … اون رفت واسه رفیقاش تعریف کرد باهم خندیدن