مرگ لحظه ها

چه دیر می گذرد این ثانیه ها

و چه سخت می کاهد از جانم

درد نبودنت درد بی وفایی ها

دردم درد شبهای بی مهتاب

تنهاییست

در آن لحظه که صدایی جز

خس خس نفسهایم نیست

انگار که رنگ چشمان آبی و

بلورین تو

هک شده بر تن سرد و بی جان

دیوار اتاقم.

باز اشکهایم روانه می شوند

به سوی گونه هایم

و ذهنم، این سیاه چاله ی

خاطرات،

آخرین لحظه ی عمر روح سرشار از

لطافت و سر زندگی ام

را تداعی می کند

در آن لحظه که رفتی

و جوانی ام را بردی،

با خود.

اکنون با این روح پیر و شکسته

سالهاست...

که لحظه برایم مرده است

و به تظاهر می گذرانم.

م.فریاد          

/ 35 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیوشا

باریک الله ممنون مهدی جااااااااااان

roozebarani

روز ولنتاینه؟ دوست دختر نداری؟ دوست پسر نداری؟ خیلیا روز پدر پدر ندارن خیلیا هم روز مادر مادر ندارن پس انقدر فاز نگیرتت برو مادرتو بغل کن باباتو ببوس و قدرشون رو بدون ولنتاین مبارک عزیزم[لبخند][گل]

roozebarani

[دلشکسته][دلشکسته][ناراحت]kheyli ziba bood kheyli

roozebarani

سپندمذگان.........باید این روز رو به هم تبریک بگیم ... بیست و نه بهمن ....روزی که بیست قرن قبل از میلاد مسیح بوده برای گرامیداشت عشق در ایران زمین[قلب]

saaze-del

عشقش که سر کلاس زنگ میزد میگفت خانوم اجازه برم آب بخورم ؟ حالا مدتهاست که دیگر اجازه نمیگیرد و این بار معلم است که هر روز میگوید : چن وقته خیلی داغونی ، برو یه آبی به سر و صورتت بزن.[گل]

زهرا

خـــــــــداوندا، نادانــی دیــروزم شــــادی امــــــروزم را گــــــرفت ، پـــــــس نــــــــــادانـــی امــــــروزم را از مـن بـــــــــگیر تا شــــــادی فــــردا را از دســــــــت نــــــدهم…. بعضی وقتا وبتون باز نمیشه واسم ببخشید اگه جواب نظرتونو نمیزارم [گریه][وحشتناک]

tanha

کـاش دفتـر خاطراتــم ؛ چــراغ جادو بود ؛ تا هر وقت از سـرِ دلتنگــے ؛ به رویش دست می کشیدم ؛ تــو از درونـش با آرزوے من ؛بیرو می آمدے

parmida

باید بازیگر شوم، آرامش را بازی کنم... باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم... باز باید مواظب اشک هایم باشم... باز همان تظاهر همیشگی :” خوبم...